نیمه شبه دلم هم گذشته بود..
پنجره رو به باران باز است...
بوف کوری بالای درخت نجوای نامفهومی می خواند..
صدای آهنگ نوازنده ای از آن طرف کوچه می آید
و من هم درون سایه خود کز کرده ام...
سال هاست انگار ساعت ها خوابن ..
و منتظر آمدنت
صدها سال است ک نبودنت رو احساس می کنم...
اینقدر روزها گذشته است که شک می کنم روزی بوده ای..
یا نه روزی بوده ایم...
باران شدیدتر می شود..
فکر می کنم سقف این خانه باز هم خراب شده است..
صورتم از این باران خیسه خیس شد..

_________________________
آرشام (مسعود)
بدون مخاطب