آخر شب‌ها به هنگام مرگم آن‌قدر فکر و خیال در سرم، این سر لعنتی،

این مغز پوک می‌چرخد که شقیقه‌هایم درد می‌گیرد و تیر می‌کشد. این فکر خیال خواب را از من گرفته است .

به در و دیوار اتاق گنگ خیره می‌شوم، احساس می‌کنم هر لحظه دیوارهای اتاق نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود.

فشار دیوارهای اتاق را روی استخوان‌هایم حس می‌کنم، درد شکستگی را به خوبی می‌فهمم .

اتاقم همانند قبر تنگ و تاریک شده است، نا امید صبح سر از خاک در می‌آورم،

زندگی همچنان ادامه دارد...