یکی باید باشد...توی زندگی‌ام، که فقط باشد. ببینمش...با دیدنش لبخند بزنم، بخاطرش باشم

یکی باید باشد که فکرم را به خودش مشغول کند ، نگاهی آرام به من بیاندازد،

یکی باید باشد، که فقط باشم برایش.  مرا که می‌بیند لبخند بزند. روبرویم بنشیند،

نگوید امروز چقدر گیر دادی به خودت. به رویم نیاورد که موهایم دارد می‌ریزد.

 نگوید این همه سال که زندگی کردی کجا را گرفتی. بگوید غروب را در کجا ببینیم؟

 یکی باید باشد که هر چند وقت به من یادآوری کند ، رسیدن به آرزوهایم، آرزو نبود. به تحقق پیوست.

 یکی باید باشد، چنگال را در هندوانه فرو کند، بلندش کند، به طرف من بگیرد و بپرسد راستی،

 آرزوی بعدی چیست؟ یکی باید باشد که نگاهش که می‌کنم،

آرزو کنم ،آرزویی نکنم که در آن تنها باشم...

یکی باید شکل آرزوهایم را عوض کند.