تلویزیون را که روشن می کنم ، آقای اخبار ،

با چشم های پف کرده، از تفنگ هایی که به تظاهرات آمده اند

تا خواب را، از چشم هایی بدزدند

که سازمان ملل برایشان، سرمایه گذار خوبی بوده است

از تابوت هایی که با دهان باز    به آسمان می روند

و از این همه خون      که رنگ همه چیز را عوض خواهد کرد

دست هر کجای نقشه که بگذاری     درد می کشد     فرقی ندارد

گلوله ها با یک زبان شلیک می شوند

آدم ها  با یک زبان کشته

 دنیا
آنقدر بزرگ نیست ، بتواند مقابلت بایستد  
 
کانال ها 
فقط جا عوض می کنند  

و من   خونسردی آقای اخبار را دوست ندارم

تلویزیون را خاموش می کنم

دلم می خواهد
 

این شعر را به نشانه

صلح
سپید بخوانم...


ب امید دنیای بدون جنگ...