کودک فال فروش،
پیرمرد کفاشی  ک زیر پله پاساژ کوچکی مشغول زندگی بود
قایق دوران کودکیم.. 

آن دخترک گل فروش توی توی رستوران..
دوست دوران راهنمایی ام... و...

از من دل گیر نشوید اگر شما را یادی نمی کنم. اگر مدتی درگیر خود شده ام ،
آنقدر درگیر ک فراموش کرده ام از شما بنویسم...
فراموش کردم ک هنوز آن کودک فال فروش سر آن چهار راه نا امیدانه ب زندگی
 خود ادامه می دهد.یا آن پینه دوز بامرامی ک مدتی است از کنار مغازه اش رد می شوم
 و او را نمی بینم...و یا آن دخترک گل فروشی ک پشت شیشه های رستوران
می خورد ،حسرت یک غذای گرم را...
من شما را فراموش نکرده ام  ، من خود در خود گم شده ام..

آرشام ایرانی 24 فروردین 1392