صبح زود بود...با صدای گریه از خانه ی همسایه، از خواب پریدم...
از پنجره بیرون را نگاه کردم. پسر همسایه در انتهای کوچه نشسته  و
لباس سیاهی پوشیده و بغض کرده بود..
از آن بغض هایی ک نمیترکد ...
پدر پیرش را از دست داده بود ...هنوز در عالم خواب و بیدار بودم ک
گوشیم زنگ خورد، دوستم تماس گرفته بود..لحظاتی پیش صاحب فرزندی شده بود...
من گیج و مبهوت در خودم گم شدم...
و فهمیدم ک زندگی همچنان ادامه دارد...



آرشام ایرانی  18 فروردین ماه 1392 00:00