با خودم فکر میکردم حتمن فصل پنجمی هم هست..

حتمن بعد از سرمای زمستان حتما قبل از شروع گرمای  طاقت فرسا

حتمن فصلی باید باشد، برای آنها ک در طول عمر خود زندگی نکردند

.در طول مسیرم در خیابان کودکی را دیدم

در دستان و لبانش شادی بود.شادی موج میزد.

دو عاشق را دیدم ک دست در دست هم بی خیال از تلخی ها

و سردی های زندگی در حال عاشقی بودند...

بی خیال از همه چیز ب سمت خانه قدم برداشتم.

درست است فصلی بعد از فصل چهارم هم هست 

فصل ب دست نیاوردن ها وتلخی های مکرر